خسته بود ، اما صبور و مقاوم
به سختی سرپا ایستاده بود
و گذر زمان را می شد به راحتی بر چهره ی خسته اش حس کرد
بر رویش تعداد زیادی تاریخ و یادگار نوشته شده بود كه نظرم را به خود جلب كرد،
 پرسیدم :
آیا اجازه می دهی، من هم بنویسم؟
با خستگی و بی حوصلی و مثل اینكه به این پرسش عادت داشت پاسخ داد:
آری تو هم بنویس
من با اشتیاقی غیر قابل توصیف،
تكه چوب نیم سوخته ای را كه پای دیوار افتاده بود برداشتم
شروع كردم به نوشتن... من هم...
گرد و خاكی از سر و رویش فرو ریخت
نوشتم: من هم تمامی دوستانم را عاشقانه می پرستم و دوستشان دارم
او متعجبانه به من نگاهی كرد
با دیدن این جمله فرو ریخت،
به تلّی خاك مبدل شد
دیوار طاقت تحمل عشق من نسبت به دوستانم را نداشت .

با تشکر از نریسا پرنسس

نوشته شده در تاریخ شنبه 27 شهریور 1389 | توسط: آرامش خیال | | نظرات()