زند گی یعنی چه...؟   دخترک فكری بود

فكر آن انشایی كه معلم می خواست

" زندگی یعنی چه ؟ "

دخترك از پدر پیر و زمینگیرش خواست ،تا دهد پاسخ او  

 پدرش شرمنده ، خسته و درمانده  ، روی از او برگرداند

سر به زانو زد و آرام گریست

دخترك اما ، تنها ، لرزش شانه ی او را نگریست

وقتی از سوی پدر پاسخش را نگرفت

رو به مادر كرد و با نگاهش پرسید:

" زندگی یعنی چه ؟ "

مادر او انگار غرق احساس پدر بود هنوز ، در نگاه خیسش عشق فریاد كشید

بار دیگر پرسید " زندگی یعنی چه ؟ "

مادرش در عوض پاسخ او  ، سوزنی داد به دستش و به او گفت

كه این را نخ كن ، " زندگی یعنی این ! "

دخترك سوزن نخ كرده به دست ، زل به مادر زد و

محو تنهایی دستان پر از مهرش شد

متن انشاء این شد:

زندگی یعنی: شرم غمگین پدر از دختر

لرزش شانه و چرخاندن صورت به سمتی دیگر

زندگی یعنی اشك پنهان پدر 

عشق سرشار و دل دریایی

زندگی یعنی دست تنهایی و صبر مادر

زندگی رد شدن از روزنه ی این دنیاست

تلخ خندی ست ولی گاه گاهی زیباست . . .

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 مهر 1389 | توسط: آرامش خیال | طبقه بندی: شعرها و ترانه های دوست داشتنی ، | نظرات()