من آن اشک زلال آه بودم
من آن نور سپید ماه بودم
من آن شهری که از غم دور مانده
من آن آرامش یک راه بودم
منی اکنون از آن منها نمانده
به لبهایم سرود مرگ مانده
سراسر زندگی افسوس و ماتم
در اخر دل ، که شعر زیر خوانده
من آن برگم که از شاخه جدا گشتم
من آن موجم که در طوفان رها گشتم
من آن صبحم که خورشیدی ندیدم
من آن بغضم که در سینه صدا گشتم
من آن شامم که مهتابی ندیدم
من آن گنجم که در آخر فنا گشتم
من آن اشكم كه چشمم تر ندیدم
من آن دردم كه آهی سرد گشتم

(ارسالی : وروجک)

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 مهر 1389 | توسط: آرامش خیال | طبقه بندی: شعرها و ترانه های دوست داشتنی ، | نظرات()