می شد که کسی می آمد

این دل خسته ما را می برد

چشم ما را می شست

راز لبخند به لب می آموخت

کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود

و قفس ها همه خالی بودند

آسمان آبی بود

و نسیم روی آرامش اندیشه ما می رقصید

کاش می شد که غم و دلتنگی

راه این خانه ی ما گم می کرد

و دل از هر چه سیاهیست رها می کردیم


کاش در باور هر روزه مان

جای تردیدنمایان می شد

و سوال که چرا سنگ شدیم؟

و چرا خاطر در یایی مان خشکیده ست؟

و سکوت

جای خود را به هم آوایی ما می بخشید

و کمی مهر بانتر بودیم

اخم بر چهره بسی نازیباست

بهترین واژه همان لبخند است

که ز لبهای همه دور شده ست

کاش می شد که کسی می آمد

باور تیره ما را می شست

و به ما می فهماند

دل ما منزل تاریکی نیست
 
با تشکر از غریب آشنا

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 2 آذر 1389 | توسط: آرامش خیال | طبقه بندی: شعرها و ترانه های دوست داشتنی ، | نظرات()